در بسته می شود و مرد می آید داخل. درون من و پنجره و راهِ روبرو. یک پنجره دارد رو به چنارهای خیس و زرد تهران که بیشتر خاکستری است و دیگر مهم نیست کذام خیابان؟ همه جا شکل هم است و من پشت به او، مقابل اجاق گاز ایستاده ام در حال شعله ور کردن کبریتی که جرقه ای بزند زیر کتری خاموش.
دستهایش را گرد می کند، پنجه در پنجه ی من و می کشد روی خیسی حواسم و آرام آرام نوایش را در گوشم پخش می کند. " عزیزم...نازنین..." می خندد و مرا بر می گرداند رو به آینه. نشانم می دهد، چروک هایی را که پس از تو آمد و ماتیک قرمز را از دستم می گیرد و سایه بنفش را نشانم می دهد و می گوید "این"! و من که نمی دانم بدون تو، چگونه باید آراسته شد، قلم مو را روی چشمهایم می کشم، آبی ِ آبی و او لبهایم را بنفش می کند.
از پیله در می آید مثل پروانه. تارهای تنیده اش را با بوسه می کنم، با صدا، با هزار وسوسه ی بودن. هوس خوابیدن را در سر انگشتانش آتش می زنم و او فتیله ی جانم را بالا می کشد. صدایم می زند. فتیله ی جانم را بالا می کشد. صدایم می زند. اینبار نه از راه دور...نه از او... نه از خاطرات مرده اش. بلندش می کنم از روی تخت و ملافه های زرد و یاسهای پرپر شده که عطر تنم بود، عطر حضور و می گویم" مرا ببین، مرا همانطور که هستم ببین. همانطور که زنده ام، نه آنگونه که در چهره های گم شده در ذهنت جان می دهم." همه تنم فریاد می شود و همه ی خطوط در سرانگشتانم کش می آید و دلشوره مرا شور می زند و موج موج پرت می شوم روی او و می بوسمش، می بوسمش...
می نویسمش در خیالم. در انگشتان یخ زده ام. در گره خوردگی ذهنم و در دستهایی که باز شده در شعرهای او، در صدایش و قصه های پر فریب بودنش.
از دورها می آید. از پشت کوههایی که نمی دانم چه رنگی است؟ چه شکل و چه اسمی؟ از دورها می آید. از شاخه های نازک ترنج و نارنج و نارنگی. از سنگ فرشهای یک در میان. از قلمهای شکسته و نامه های ننوشته.
از خیلی دور می آید. از آنجایی که نمی شناسم و از تهرانی که جز در آلبوم عکس، هیچ جا ندیده ام. از خیابان هایی که آسفالت شده اند. از کوچه هایی که بن بست و از خانه هایی که خراب. از آدهایی که رفته اند، مرده اند، اما نه برای او، نه برای قصه هایش، که وادارم می کند در تنبلی مستی و شراب و خلسه به آنها گوش دهم و قلبم را چنگ می زند از دوری، از پستی، از آنچه که نیست و من چنگش می زنم، می خوانمش و می خواهمش که بیا..بیا...بیا...
و یله می شویم در خواب و خاکستر. در عطر یاس و تفاله چای. در ریختن همه ی آنچه روی میز است. در فشار و وسوسه و هراس به خواب رفتن این همه خواب. پلکش را می گشایم، از وحشت گریختن و دور شدن. دیگر کدامینمان، مهم نیست.
آیا گم شده بودم، یا گم شده بود؟ از کجا می ریخت، این همه شلاق بوسه؟ از کجا می زد، این همه موج و می ریخت روی تن من، روی حواس پریده ام؟
_ آخ...آخ...نازنین...همیشگی...صمیمی...
باز مرا می خواندبه نام، به شوریدگی، به شیدایی و من چه داشتم، جز همه ی آنچه که باید بود، که می گشت دور او، که می بایست می بود.





