Saturday, July 4, 2009

در کوچه های ماهوتی


زمان!م
چشم های تو در منقار من
زمان!م
خون تو در باران
زمان!م
بوی تو در خواب های خیس و خون ریز.م


سایه ات حالا
ساعت شنی را بر می گرداند
سایه ات حالا
کج در کوچه های ماهوتی
سایه ات حالا
کوه های برف الود آن دور
سایه ات حالا
کوزه های شکسته و دیر.ک
... ادامه شعر در رندان

شعر در کوچه های ماهوتی در رندان ماه جولای منتشر شده است.م

.
-- http://www.sheidamohamadi.blogspot.com/

Monday, June 29, 2009

شاعری، هویتی دیگرگونه

شاعری،هویتی دیگرگونه، عنوان نقدی است که فریبا صدیقیم نویسنده کتاب" شمع های زیر آبکش" و "شبی که آخر نداشت" و...بر روی کتاب عکس فوری عشقبازی نوشته است. این مطلب در فصلنامه باران -زمستان 88 -منتشر شد و در حال حاضر در سایت ادبی پیاده رو به چاپ رسیده است.م
_________________________

چرا و کجای شعرهای شیدا محمدی را دوست دارم و از آنها لذت می­برم؟ قبل از هر چیز انگشت می­گذارم روی زبان و حس شخصی شده­ی شیدا و هوش هنری او که هویتها و خمیرمایه­ی تکراری زندگی روزمره را تغییر می­دهد و به هویتهای تازه­ای بدل می­کند.م
در اکثر شعرهای این مجموعه، واقعیت­های بی شکل روزمره نقشی ندارند ؛ او ظرفیت­های نویی را درپدیده­ها و یا اشیا کشف می­کند و از آن زبان و تصویر خودش را می­سازد .م
در شعرهای شیدا محمدی چندان خبری از ترکیب­های آشنا و شناخته شده­ی زبانی و معنایی نیست وفضای حاکم بر شعرها اکثرا فضایی آشنازداست. زبان ریتم درونی و موسیقی اختصاصی خودش را پیدا کرده است و تصاویر منحصر به فرد او جهانی نو و مختص به خود می­آفرینند ، و این طبیعتا میسر نمی­شود جز با دگرگون کردن جهان بیرونی از طریق تخیل و آفرینش.م
نکته­های فوق کلیاتی هستند که در تعریف می­گنجند. اما آیا می­توان قوانین و تعاریفی را ساخت یا پیدا کرد که بتواند شعر خوب را از بد تشخیص دهد؟ مثلا اگر شعری از زبان اختصاصی و خلاق برخوردار باشد و یا تصاویری پر قدرت داشته باشد لزوما شعری قوی است؟ تجربه­ی خوانش من می­گوید که گاه تمام مختصات تعریف شده از یک شعر خوب می­تواند در یک شعر جمع شود ، اما آن شعر هنوز کمال زیباشناسی خودش را پیدا نکرده باشد و گاه کاملا بر عکس. هر شعر خود این ظرفیت را دارد که دنیای اختصاصی خودش را بیافریند و سوال­های ظریف­تر و درونی­تری را شکل دهد. برای رساندن منظورم دو نمونه­ی زیر را مطرح می­کنم:م
................
..................
تخت آشفته، ملافه واژگون
و عشقبازی ناتمام باران و برگ
در نسیم روز
یادگار آن جمعه­ی مغشوش بود (عکس فوری عشقبازی ، صفحه­ی 7)م

اتفاقا این سطرها ، سطرهایی هستند که در ظاهر، مانورهای شاعرانه­ی کمتری دارند . همه چیز انگار به عکس­ برداری ساده از یک اتفاق محدود می­شود. دوربین می­تواند تخت آشفته را نشان دهد و زبان می­تواند با کلام ساده­­ی " تخت آشفته" آن را بازگو کند. دوربین می­تواند ملافه­ی واژگون را درست به صراحت کلامش نشان دهد. باران و برگ دو نشانه­ای که به آسانی می­توانند در کنار هم قرار بگیرند و ذهنیت ساده­ای هم می­تواند هم­نشینی ایندو را نشان دهد ( گرجه در اینجا عشقبازی ایندو معنای نسبتا تازه­ای به این هم نشینی می­دهد). نسیم روز هم که همان نسیم روز است و نیز سطرهای پیش و پس. پس چرا این سطور چنین در ذهن قدرت می­گیرد و خواننده لذتش را آرام آرام جذب می­کند؟

نمونه­ی دوم:م
خیال رسیدن ندارد
حواس پرتی تو
و کفش­های لنگه به لنگه­ات
بر مدار360 درجه می­چرخد (حواس پرتی تو صفحه­ی 11)

و اتفاقا در این شعر، عناصر تعریف شده­ی یک شعر خوب به ظاهر بسیار می­گنجد؛ شعر از نظر زبان شخصی، تخیل خوب و استفاده از عناصر غریب موفق بوده است و حتی نسبت به شعر اول از مانورهای شاعرانه­ی بیشتری برخوردار است:م
حواس پرتی تو که خیال رسیدن ندارد و کفش­های لنگه به لنگه­ای که بر مدار 360 درجه می­چرخند. تنها ذهن شاعرانه­ی یک شاعر می­تواند این سطرها را بیافریند اما....... اما آیا این سطور توانسته­اند از قدرت نمونه­ی اول برخوردار باشند؟ از نظرمن نه، قادر نبوده اند. چرا؟ چه چیزی تاثیر گذاری زیباشناختی این دو شعر را متفاوت کرده است؟ آیا جادوی نوع چیدن کلمات است؟ آیا به فضاسازی کلمات و تصاویر برمی­گردد؟ آیا به مفهومی که از شعر گرفته می­شود ارتباط دارد؟ آیا قدرت فراموش کردنشان متفاوت است؟ تغزلشان متفاوت است؟ آیا تازگی و غربت نمونه­ی دوم کافی نیست که از آن شعری خوب بیافریند؟
شاید جواب به این سوال­ها چندان ساده نباشد. از نظر من عوامل متعددی می­تواند در تاثیر پذیری یک شعر موثر باشد که مهمترین آنها حس شعر است که مانند انفجار اولیه­ای مواد مذابش را دور تا دور خواننده پخش می­کند و راه برون­رفت را بر او می­بندد. حس شعر است که علیرغم تمام عناصر تعریف شده و تعریف ناشده می­تواند دنیای منحصر به فرد و زیبایی بیافریند و لذت بخشی شعر را متفاوت کند.اما آیا می­توان به این تعریف دقت بیشتری داد و آن را با نازک بینی بیشتری تعریف کرد؟ چه چیزی است که این حس را متفاوت می­کند؟ در نمونه­ی اول می­توان صمیمیت تصویرها و زبان را دید. سطور سهل و ممتنع­اند و با من خواننده بی واسطه ارتباط برقرار می­کنند تا فضای ساده، صمیمی و در عین حال زیبا و عمیقشان را بسازند. در نمونه­ی دوم ، شاعر از شاعرانگی خودش اطلاع دارد و آگاه است که دارد شعر می­نویسد، آگاه است که شعر ابزاری دارد و او باید به این ابزار پیچیده مجهز باشد. در نمونه­ی اول اما شاعر، همه چیز را برای زمانی فراموش می­کند، انگار که زمان متوقف می­شود و او سیال در درون خودش را ه می­افتد و در شعرش از نو آفریده می­شود. و این درست همانجاست که سادگی قادر است عمق بیافریند؛ با ابزار بی تعریفی به نام حس.م
به طور کلی، از نظر من، جایی که شاعر از شاعر بودن خود مطمئن است و پاهایش را مطمئن برمی­دارد، درست همان جایی است که شعر از خودش فاصله می­گیرد : ( همه­ی گناه قرن پابوس بی تعهدی عشق بود) و جایی که شاعر نامطمئن، با شک و دو دلی ، با چشم بسته دست می­کشد به ناشناخته­ها، کشف و شهود صورت می­گیرد و نوستالژی، شعر می­آفریند: ( من در باجه­ی تلفن همگانی گیر کرده­ام و سکه­های دو ریالی، پنج ریالی بیست و پنج ریالی­ام را شکم زنگ زده­ی این کیوسک خورده است)م

حال اگر بخواهم با تکیه بر همین نقطه نظر، شعرهای شیدا را از نظر حسی و تکنیک حاکم بر آن بسنجم، شعرهای او را به سه دنیای متفاوت تقسیم می­کنم:م

1) سطوری که بی واسطه و با قدرت زیباشناختی با دنیای ذهنی من ( به عنوان یک خواننده) ارتباط برقرار می­کنند، از تعاریف فراتر می­روند و مرزهای شناخته شده­ی ارتباط بین شاعر و خواننده را پشت سر می­گذارند.م

2)آنها که از نقطه نظر تکنیکی و قدرت خلاقیت خوب عمل کرده­اند ولی به دلایلی از نقطه نظر حسی هنوز چیزی کم دارند.م

و 3)آنها که به دلایلی که مطرح خواهند شد از نظرمن ضعیف مانده­اند.م

برای نمونه برمی­گردم به یکی از زیباترین بندهای این کتاب که در عین سادگی، زیبایی خالصش را منتقل می­کند:م

سر به سرم می­گذارد این باد
و گر نه راه خانه­ی ما از شمال بود و
تو جنوب دامن مرا پیاده راه افتادی ( خودم را بلد نبودم صفحه­ی 17)م

در اینجا همان اتفاقی می­افتد که در شعر منتظریم بیفتد. بیاییم دو کلمه­ی " دامن مرا" از شعر حذف کنیم و ببینیم چه اتفاقی می­افتد. گذشته از" سر به سرم می­گذارد این باد" که فضاسازی بسیار زیبایی دارد، سطور " راه خانه­ی ما از شمال بود و تو جنوب را پیاده راه افتادی" بسیار معمولی هستند که می­توانستند در حداقل شاعرانگی به انتهای بند برسند و حتی زیبایی سطر اول را نیز از بین ببرند. اما شاعر با نازک بینی و هوش هنری­اش " دامن مرا" به سطر آخر شعر اضافه می­کند و تمام بند را به نفع آفرینش فضایی جدید دگرگون می­کند. دیگر این فضا آن فضای شناخته شده­ی کسی به طرف شمال و کسی به طرف جنوب نیست ( چیزی که ممکن است در دیالوگ های زندگی روزمره بارها و بارها به ساده­ترین شکل مطرح شود که بخواهد با ایجاد یک تفاوت جغرافیایی، تفاوت نگرش و احساس دو فرد را بازگو کند) بلکه فضای اختصاصی جدیدی وارد قلمرو شعر می­شود که همان " جنوب دامن من" است که پهن می­شود؛ تصویر می­آفریند و به شعر لایه­ی جدیدی را اضافه می­کند. این همانجاست که آفرینش اتفاق می­افتد، همان جاست که یک مفهوم ساده و تکراری هویت تازه­ای می­یابد و ظرفیت نویی کشف می­کند، همان جاست که به جای اینکه نگاه برگردد و جنوب و شمال را ببیند دامنی را می­بیند که پهن شده و " توی" شعرهای شیدا در آن راه افتاده است. در همین دو کلمه­ی به ظاهر ساده ، جنسیت شاعر هویدا می­شود و عنصری زنانه شروع به دگرگون کردن شعر می­کند؛ رنگها بی آنکه اسمی از آنها بیاید شروع به رقصیدن می­کنند، نوستالژی شاعر سخن می­گوید و دامن برای خودش تاریخ پیدا می­کند تا آنجا که خواننده قادر می­شود مانند یک صحنه­ی سینمایی راه رفتن شخصیت اول شعر شیدا را در دامنی پهن شده به سوی ناکجا با چشم ببیند.م
به عبارتی دیگر شعری که بدون این دو کلمه ، شعری فراموش شدنی و بی لایه بود با آمدن ترکیب " دامن مرا" هوشمندانه دگرگون می­شود، لایه و بعد می­یابد تا در ذهن ماندنی شود.م

همان­طور که قبلا هم گفتم این نکته سنجی و شاعرانگی ممکن است در سطور دیگری هم جمع شده باشد اما شعر به قلب خواننده اثر نکند.م

تو در عصر پنج­شنبه
در غرب قلب من ایستاده­ای
تخمه می­شکنی
و اتوبوس آبی از میانه­ی موبایلت عبور می­کند ( زنگ زدن در صدایی بی رنگ صفحه­ی 28)م

در اینکه ذهن شاعرانه می­خواهد که کسی در غرب قلب شاعر ایستاده باشد و تخمه بشکند، شکی نیست. در اینکه شاعر می­خواهد معنا و زبانی شخصی شده بیافریند هم شکی نیست، اما آیا شاعر موفق شده که زیبایی ناب شعر را به خواننده بچشاند، شک دارم. آوردن غرب در این سطر هیچ فضای جغرافیایی و معنای تازه نمی­آفریند.چه فرقی می­کند که تو در کدام سمت قلب ماوا گرفته باشی و تخمه بشکنی؟ و این در عصر پنج شنبه باشد یا روز دیگری از هفته؟

باز هم نمونه­ای می­آورم از شیدایی که دوست دارم:م

غمگین­ام غمگین­ام غمگین­ام
مثل عصرهای جمعه
و مرگ
دهان دلتنگی­ام را با بوسه­ای می­بندد ( حلقوم جمعه صفحه­ی 67)م

دقت کنید به فضایی که تکرارهای بجا، حالت و صوت غمگین کلمات به وجود آورده و بوسه­­ای که دهان حس را می­بندد.م
این شعر هم باز متعلق به همان شاعری است که دوست دارم:م

کفش­ها جفت می­شوند
میان این همه رنگ
میهمان­ها می­آیند
سرخ، زرد، آبی
دست هر کدام گلی
سرخ، زرد، آبی
و جای تو خالیست میان این همه رنگ (رنگ پریدگی در قاب صفحه­ی 27)م

و یا شاعری که می­گوید:م

من تنها با خودم، با خودم تصادف کردم
و نورافکن­های جاده مرا ته این دریاچه پرتاب کردند
ببین چقدر سیاهم در عینک دودی تو ( بر گشتن از کبودی تنم صفحه­ی 60)م

باز هم دقت کنید به قدرتی که شاعر فضا را می­سازد و من خواننده را هم در عینک دودی خود سیاه می­کند.م

اما فرق هست بین شاعر شعرهای بالا و شاعری که می­گوید:م

و تاریکی این مزرعه­ی متروک
جنگ سیاهانی است که قبل از پاییز
مرداد بردند
وهر چه در صدای خرداد رفتند....(دود دور دست صفحه­ی 70)م
..............
و یا شاعری که می­ گوید:م

همه­ی گناه قرن پابوس بی تعهدی عشق بود( عکس فوری عشقبازی صفحه­ی 7)م
......
و یا:م
گربه­ی وحشی کسالت آفتاب را خمیازه می­کشید( سایه­ای در سطرها گم صفحه­ی 14)م

و یا:م
......در عصر کش آمده­ی غربت (عکس فوری عشقبازی صفحه­ی7)م

این سطور ساخته شده­اند. اینجا محل حرف­های بزرگ است، ولی پیش­بینی شده و معلوم؛ معلوم از اینکه وقتی مرداد بیاید بعد از آن هم می­تواند در سطر بعدی خرداد بیاید و یا یکی از ماه­های سال. در این شعرها شاعر بیش از حس شعر گفتن دغدغه­ی گفتن چیزی را دارد و این دغدغه حتی روی شکل آمدن کلمات و سطور، موسیقی درونی آنها و خوانش آنها اثر می­گذارد.م
مطمئنا پیش آمده که از خواندن شعری حس بدنتان عوض شود، قلبتان متفاوت بتپد و بازوهایتان مور مور شود. خوانش شعر از نظر من مساله­ی پر اهمیتی است ( منظور نوع خوانشی است که شعر ما را رهبری می­کند و نه نوع خوانش خواننده) . وقتی شعری خوانده می­شود، با نوع خوانشی که ژانر شعر انتخاب می­کند، قبل از اینکه مفهوم شعر با خواننده ارتباط برقرار کند ، فیزیولوژی بدن ما عکس العمل نشان می­دهد. طبیعت بعضی سطور، خواننده را وادار می­کند که کلمات را با سرعت کم و شاعرانه بخواند ، انگار که دست کلمات را بگیری و به سرعت خود کلمات راه بیفتی ، آنقدر که لحظه به لحظه­ی شعر را بچشی و بگذاری که جذب بدنت شود، حس بدنت را عوض کند، عاطفه­ات را دگرگون کند، به طوریکه تو دیگر آدم چند دقیقه قبل نباشی. اما در بعضی از سطور ( از جمله سطور بالا ) هر چقدر سعی کنی که لحنت را شاعرانه کنی، خواندن شعر چندان فرقی با خواندن بندی از یک مقاله نمی­کند؛ حس تو انگار بی حوصله و بی تاب می­شود و می­خواهد که سریعتر سطر را به پایان برساند و معنای آن را دریابد نه اینکه حسش را بنوشد. در این نوع خوانش ( که باز هم تاکید می­کنم که شعر است که تعیین می­کند و نه خواننده ) معمولا یک طرز فکر معمولی و آشنا از لابلای سطور می­زند بیرون ؛ طرز فکری که مال خود شاعر نیست و فکرش قبل از او وجود داشته ؛ شاعری که تصمیم گرفته حرفهای بزرگ بزند. بنابراین کلمات هم به طبع معنا، نه از نظر زیباشناسی، بلکه از نظر دغدشه­شان در رساندن معنا کنار هم نشسته­اند و فضا و معنای تازه و بکری نیافریده­اند. و این درست مغایرت دارد با جایی که شاعر در یگانگی با خودش، لحظاتی دیر به دست آمده را شکار می­کند:م

..رها می­شوی در جغرافیای دل من
و نقشه­ی جهان در نمناکی نگاه ما
گم می­شود (جغرافیای من صفحه­ی 58)م

که شاعر در یگانگی با خودش، با احساسات ریز، کوچک و مظلوم اما مهم، حرفش را به کوتاهی می­زند؛ احساس­های مظلوم و کوچکی که مستقیما به لذت منتهی می­شود.م

نکته­ی دیگری که شاید قابل گفتن باشد رجعت پذیری بعضی از شعرها به دنیای بیرون از شعر است. به گمان من وقتی که فهمیدن شعر نیاز به درک دنیایی بیرونی دارد به درک بلاواسطه­ی شعر لطمه می­زند.در شعر "تکان خوردن خواب در گهواره" با اینکه شاعر قدرت شاعرانه­اش را کاملا نشان داده، اما با وارد کردن رمزهایی از زندگی بیرونی شعر ( در اینجا تاریخ) به استقلال و زندگی درونی شعر آسیب رسانده است و باز هم شعر را محل حرفهای بزرگ کرده است.م
دو نکته­ی دیگر که باعث می­شود من از برخی از شعرهای شیدا فاصله بگیرم، یکی استفاده از جملات بیرونی و فضایی متعلق به شعرای دیگر است بدون اینکه دلیل چندان محکمی در شعر برای آن وجود داشته باشد. از قبیل:م

در ایستگاه بعدی بوسه­ات خیس خداحافظی
وفا وفا وفایم آرزوست ( بهار پالم صفحه­ی 20)م

که سطر دوم نه تنها چیزی به شعر اضافه نمی­کند که حتی حس سطر زیبای اول را هم می­گیرد.م
و یا:م

به این جای نامه که می­رسیم هر دو می­گرییم
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران (زنگ زدن در صدایی بی رنگ صفحه­ی 30 )م

در اینجا هم این سطر جز اینکه شعر را از حالت شخصی و اختصاصی بیرون بیاورد، کار دیگری نکرده است. به علاوه­ی اینکه این شیوه دیگر خصوصیت خود را از دست داده و کار نمی­کند.م

نکته­ی دیگر، تکرارهای شناخته شده­ی زبانی است برای پدید آوردن یک زبان ریتمیک:م

سرما از پاهایم می­آمد
و بهار از در پشتی
با هزار وعده­ی سر خرمن
و من
چنار را می­کشیدم
سیگار را می­کشیدم
انتظار را می­کشیدم
و...............(وعده­ی سر خرمن صفحه­ی 22)م

دیگر چه چیزهایی را می­توان کشید؟ می­شود لیستی تهیه کرد و آنها را وارد شعر کرد. اما آیا آنها بنا به ضرورت درونی شعر ساخته شده­اند یا تنها استفاده شده­اند که یک ریتم بسازند؟ ریتمی تکراری با شیوه­ای قدیمی.م
و در آخر اینکه گاه منطق حسی پاراگراف­های شعری حس نمی­شود. در شعر "یادگاری دستی در گلوی پاییز" شعر با زبانی نوازش دهنده و شوخ شروع می­شود که فضایی کاملا شخصی و زنانه می­سازد . ناگهان، در صفحه­ی بعد، فضا عوض می­شود و عناصری در شعر وارد می­شوند که هیچ نوع کنشی با سطور اول از نظر فضا، معنا و زیبا شناسی ایجاد نمی­کنند.م
در نهایت، به شیدای شاعر به خاطر خلق این همه لحظه­های ناب شاعرانه تبریک می­گویم و از اینکه شعرهایش برای زمانی دست ما را می­گیرد و از دنیای کوچک شناخته شده ها بیرون می­برد، سپاسگزارم.م

Sunday, May 31, 2009

اردی بهشت


اردیبهشت...بهشت...بهشت..م
اردی...بهشت....به..شت..ب.ه.ش.ت..م
می می می می گذرد از میان دستهایم
اردی بهشت می شود فصل هایم. رنگ هایم. همه روزهایم .م
روزهایم یک روز می شود. امروز می شود.نمی گذرد. می ماند حتی میان خرداد.م
همه روزهایم رنگ او را می گیرد. رنگ اردیبهشت. رنگ یاس رنگ سیب. رنگ پاچین قرمز انار. چرخ می زند دهانم. پر می شود از ارغوان، انار،انگور...م
لباسم را می تکانم از شکوفه، از بلوط های باغچه و صدای زاغچه.م
مژه هایم را به هم می زنم از بال بال زنبورها. مگس ها. گنجشک ها.م
اردی بهشت فصل ناخن های رنگی، پیراهن های آستین کوتاه، شلوارک بی تا.م
فصل عروسی و روبوسی. فصل لیلی و خونه خانباجی. فصل تو بیا ..بیا..بیا..م
بیا باغ بالا..از این بالا...از اون بالا...این لیلا..اون لیلا...این همه لیلا داره بالا...م
اردیبهشت داریم ما..اینهمه زشت داریم ما...این ور نیا...اون ور نیا...شاخ داره باغ بالا...م
تالاپ...م
شلپ...م
هلپ...م
می افتد میان پیراهن گلدارم. اینهمه رنگ و بوم و زن. اینهمه مجسمه های رنگارنگ. فصل گل بازی و عشقبازی. اینهمه سور و ساز و مهمون بازی.م
خیلی بهشتی شدم. اردیبهشتی شدم. م
زرنگ شدی تو مشتم.م
بیا بریم...بیا بریم...م

Thursday, May 21, 2009

فاصله ی صدا و سکوت


در شماره ٢١ و ٢٢ -پاییز و زمستان ١٣٨٧ فصلنامه باران که زیر نظر مسعود مافان در سوئد منتشر می شود، دو نقد درباره کتاب عکس فوری عشقبازی به چاپ رسیده است. یکی از این مقاله ها به نام " فاصله ی صدا و سکوت" مربوط به ملیحه تیره گل شاعر و منتقد ادبیات و نویسنده کتاب مشهور "مقدمه ای بر ادبیات فارسی در تبعید" و نیز سردبیر و ویراستار سایت غرفه آخر است. و دیگر مقاله به نام " شاعری، هویتی دگرگونه" مربوط به فریبا صدیقیم شاعر و نویسنده "شبی که آخر نداشت" و "شمع‌های زیر آبکش " است که به ترتیب و در دوشماره به آنها خواهم پرداخت.م
در این شماره، مطلب ملیحه تیره گل،را از نظر می گذرانید.م
_____________________

شیدا محمدی پیش از شعرهای این مجموعه در ایران می­زیست، و از او دو کتابِ «مهتاب دلش را گشوده بانو و افسانه بابا لیلا»[i] و »[ii] در ایران منتشر شده بود. اما اینک در امریکا زندگی می­کند و بنا به گفته­ی خودش در گفت­وگو با «صدای امریکا»، دفتر شعر «عکس فوری­ی عشقبازی» به صورت «زیرزمینی» در ایران چاپ شده است. در این مجموعه، افزون بر واژگان «ممنوع»ی که آشـکارا «وزارتِ» ممیزی را پـس می­زنند، پنجره­ی بسـیاری از شعرهای آن نیز در تقابل با چشم­انداز آن «وزارتخانه» باز می­شود. ناگفته پیداست که این ویژگی، از هیچ متنی «شعر» نمی­سازد، و شعرهای «عکس فوری­...» به ما می­گویند که شیدا محمدی هم به این امرِ بدیهی اشراف دارد.م

برای من، نخستین مشکل در بازخوانی­ی یک دفتر شعر، زندگی­ی مستقل هر «شعر» است، که شبکه­ی درونی­ی آن می­تواند با شبکه­ی درونی­ی شعرهای دیگر مجموعه کاملاً متفاوت و حتا متضاد باشد. از این رو، از مجموعه­ی «عکس فوری...»، ابتدا بر شعر زیر درنگ می­کنم، و سپس ردّپای برخی از یافته­هایم را در بقیه­ی شعرهای مجموعه نشان می­دهم.م

زنگ زدن در صدائی بی­رنگ
(بند اول) عزیزم!/ نامه رسم خوشی است/ اگر چه تو باز بگوئی/ بی­خبری، خوش خبری است!/م
(بند دوم) حال من/ حال پروانه­ای­ست که خال رنگینش/ سنجاقِ کاغذی .../ شاید هم شبیه همین کلمه/ که شکل لبخند تو نیست./م
(بند سوم) من در باجه­ی تلفن همگانی گیر کرده­ام/ و سکه­های دو ریالی، پنج ریالی،/ بیست و پنج ریالی­ام را/ شکم زنگ­زده­ی این کیوسک خورده است./ و تو در عصر پنج­شنبه/ در غروب قلب من ایستاده­ای/ تخمه می­شکنی!/م
و اتوبوس آبی از میانه­ی موبایلت عبور می­کند./م
(بند چهارم) زنگ نمی­زنی/ وَرَقم می­زنی/ روز به روز/ پائین لبخندم می­نویسی/ کپی برابر اصل!/م
(بند پنجم) به این جای نامه که می­رسم/ هر دو می­گرییم/ «کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران/م
تلفن زنگ می­زند/ - الو .../ مشترک مورد نظر در دستِ دست رس/ دست به دست/ دست می­زنم/م
- الو... فردا ساعت یک زنگ می­زنم./ و من سال­هاست که روی این صدا/ ضد زنگ می­زنم. (صص28 تا 30)م

این شعر، در هر خوانش، مرا برمی­دارد و به جایی می­برد که «گسست» هست، «تنهایی» هست، «ناتوانی » هست، «یأس» هست، «درد» هست، «خشم» هست، و گمگشتگی میان «رانش وُ خوانش» هست. و این ها همه، یعنی «تاریکی» هست. منتها، لذتِ پرواز هم با یقینی ضدِ پست مدرنیستی می­گوید: من هستم. و این، یعنی که «زیبایی» هم هست. البته این ویژگی در بسیاری از شعرهای «عکس فوری...» وجود دارد. اما بال­های این یکی و بُرد پرواز آن، مرا به ناکجایی می­بَرد که خودم و بسیاری از شعرهای تبعید در آن زیست کرده­اند. (و می­گویم چرا و چه­گونه.) با این مقدمه، هدفِ نوشته­ی حاضر، نشان دادن مصالح این «بال» است، و ابزار سنجش من نیز، بنا به سرشت شعر شیدا محمدی، زبان­شناسی­ در شعر است. برای جلوگیری از هر نوع سوء تفاهم، و البته به عنوان «توضیح واضحات»، اشاره کنم که منظور من از «مخاطبِ راوی» در این تحلیل، همین «تو» است که در بند سوم شعر نشسته است، و نه من و شمایی که «مخاطب شعر» هستیم.م

از بازی­ی غریبِ شیدا محمدی با واژه­های «زنگ» و «رنگ» شروع می­کنم، که چنان هوشمندانه صورت گرفته که من در نخستیـن قرائـت، با خواندن عنوان شعر و با پیش رفتن در پیکر آن، چنـین اندیشیدیم که واژه­ی «رنگ»- در عنوان شعر- یک غلط تایپی است و عنوانِ درست، شاید «زنگ زدن در صدایی بی­زنگ» بوده است. اما درست در خط آخر است که شعر، مدلول­های متفاوتِ این دو دالِ متفاوت را- به یاری­ی مفهوم «ضد»- به یک دلالت یگانه می­رساند، و می­گوید «ضد زنگ»، یک «رنگ» است. این کشف، ما را به آغاز شعر برمی­گرداند، و در سراپای پیکر شعر، بین دو مدلول متفاوت از یک دال می­چرخاند: «زنگ» با مدلول یک صدا، و «زنگ» با مدلولِ فلزِ اکسیده شده، که این دومی از حد «شکم کیوسکِ» تلفن فراتر می­رود و «سکه»های رایج را هم در بر می­گیرد و از اعتبار می­اندازد. تا وقتی راوی می­گوید «به این جای نامه که می­رسم»- یعنی، ما به این جای شعر که می­رسیم- هم سکه­ی رایج (چه پول باشد و چه فرهنگ و نحله­های تفکر)، هم «خال رنگین پروانه» (یعنی جلوه­های طبیعت)، هم «اتوبوس»، «موبایل»، «تلفن» (یعنی جلوه­های تکنولوژیک زمانه)، هم «لبخند» و «گریه»ی راوی در چشم «تو»، و هم گریه­ی «تو» در چشم راوی (یعنی همه­ی عاطفه­های مشترک انسانی) به «کپی­»های زنگ­زده و مسخ شده­ بدل شده­اند. عنصری که گسست معرفت­شناختی­ی راوی را از معرفت­شناسی­ی مخاطب او (تو) نشان می­دهد- و راوی را، نه «زنگ زده» یا «کپی»، بلکه در هیئت «اصل» در برابر «تو» قرار می­دهد- «تخمه شکستنِ تو»، و حیرتِ سرزنش­آمیز راوی از این کار است. «مخاطب راوی»، در برابر همه­ی زنگ­زدگی­ها، فاصله­ها و از سکه افتادن­ها، فقط «تخمه» می­شکند؛ یعنی، با مبتذل­ترین کنش­، نه تنها از کنار همه­ی این کاستی­ها عبور می­کند، بلکه خودش نیز تا حد مجسمه­ی همین ابتذال دگردیسی یافته است. و درست به دلیل این ابتذال است که خورشیدِ او در قلب راوی رو به غروب می­رود. به این جا که می­رسیم، تازه واژه­ی «رنگ» با پیشوندِ نفی (که در عنوان شعر آمده است)، نقش دیگری می­گیرد، تا مفهوم «بی­رنگ» شدن، معنای افولِ «تو» در قلب راوی را پشتیبانی کند.م

در این جا، با «شعر» به مثابه یک فرایند روبه­رو هستیم، و نه به مثابه یک فرآورده. یعنی، جهانی که در آن قاب شده است و مجموعه­ی معناهایی که این جهان را ساخته­اند، «مضمون»­هایی از پیش اندیشیده شده نیستند که در قالب سبک و دیگر عناصر شعری شکل گرفته باشند. این جا تمام عناصر، حتا سبک، در رهگذار گسترش متن، و متناسب با بافتارِ موقعیتی­ی کلام، به ارتباط شعری رسیده­اند. از این روست که هر واحد معنایی در این شعر، بدون حضـور واحدهای دیگر، نه تنها اعتبـار خود را از دســت می­دهد، بلکه حذفِ هر واژه، کلِ پیوســتار را از هم می­پاشد. مثلاً، اگر به اعتبار حضور «شکم کیوسک»، عبارتِ «باجه­ی تلفن همگانی» را از شعر حذف کنیم، ظاهراً به این بند از شعر آسیبی معناشاختی وارد نمی­شود. اما آن وقت، از یک سو، کل پدیده­ی مورد اعتراضِ شعر، به «باجه» کاهش می­یابد، و از سوی دیگر، واحدِ «و اتوبوس آبی از میانه­ی موبایلت عبور می­کند»، بارآور هیچ معنای مرتبطی نخواهد بود، و در شعر معلق باقی خواهد ماند. چرا که اولاً، «کیوسک» کل پدیده­ی «زنگ زده»ای است که «باجه­ی تلفن همگانی»، «سکه»، و «رابطه» را هم در بردارد. از این گذشته، «کیوسک» می­تواند در هر مکان خصوصی، و برای هر مصرفی برپاشده باشد. اما «باجه­ی تلفن همگانی» در گذرگاه است. «اتوبوس» در گذرگاه است. فرقی هم نمی­کند که این دو در یک گذرگاه معین باشند یا در شرق و غرب عالم. تلاش راوی برای برقراری­ی رابطه با «تو» بی­ثمر می­ماند. خورشـیدِ رابطه در «قلب» راوی رو به غروب می­رود. یا، می­توان گفت که راوی رو به «غرب» می­رود. واژگان «اتوبوس» و «موبایل» و «صدا» به هم می­پیوندند تا صدای یأس، دور شدن، دل کندن و رفتنِ راوی را در جهان شعر بپیچانند. افزون بر انتقال این تجربه، صدای رفتنِ راوی، در تقابل با فعل «گیر کرده­ام»، به رهایی­ی او هم شهادت می­دهد، و واژه­ی «همگانی»، به صداهای متن، ابعادی جمعی می­بخشد. و شگفتا که این پیوندها، با انرژی­ی مادی­ و قابل مشاهده­ی زبان شکل گرفته­اند، و نه به اتکاء نمادهای استعاری­ی زبان. به بیانی دیگر، چون شالوده­ی نظام نمادین زبان در این شعر شکسته است، شعر، از طریق کنش زبانی به انتقال حسی­ می­رسد، نه از طریق انتقال حسی­ی اطلاعاتی که نمادها با خود حمل می­کنند. در این سیستم (که من آن را با اندکی مسامحه «مکتب» می­نامم)، شاعر برای انتقال حس دوری و تنهایی­، دیگر مجبور نیست از نمادِ «چراغ­های رابطه» استــفاده کند. یا برای نمایش سکون و ســکوت، مجبور نیســت بنویــسد: «وزش ظلمت را می­شنوی؟» یا «ز سنگستان شومش برگرفته دل». از رهگذر این رفتار با زبان است که از سویی، خاموشی­ی «چراغ­های رابطه»، «ظلمت»، و «سنگستان»، در طنزی پنهان (مانند تخمه شکستن یا کپی­ی برابر اصل) افشاء می­شوند، و از سوی دیگر، برای انتقال پیام، ترتیبِ نحوی­ی جمله­ها (ساخت مبتدا/ خبری) را بر اساس نحو مکالمه حفظ می­کنند. یعنی، ساخت شعر هم، برای پر کردن وزن یا هر بهانه­ی دیگری، با جابه­جایی­ی عناصر دستوری صورت نمی­گیرد. در نتیجه، شاعر مجبور نیست مبتدا و خبر را جابه­جا کند و بنویسد: «هست شب»، یا: «من نهادم سر به نرده­ی آهن باغش». بلــکه، ساخت نحوی­ی زبان روزمره را نگه می­دارد، اما به یـاری­ی مدلول­سازی برای دال­های آشنا، و در رهگذر سکوت­ها و پرش­های ذهنی، پیوستاری معنی­دار می­سازد که خواننده با لمس آن، تجربه­ای تازه و منحصر به فرد از سکون و خفقان یا تنهایی و بی­رابطگی را زیست می­کند. کما این که همان «هست شب»، در زمان خود، تجربه­ای تازه و منحصر به فرد را منتقل می­کرد. این سخن بدان معنا نیست که شیدا محمدی در سراسر «عکس فوری...» ترتیب مبتدا/ خبری­ی جمله­ها را حفظ کرده است. مثلاً آن جا که می­نویسد «سنگ که می­اندازی به دریاچه»، این جا به جایی صورت پذیرفته است. اما همین ترتیب در زبان محاوره هم به کار می­رود. همین جا به عنوان معترضه بگویم که واژه­ی «می­گرییم» در شعر «زنگ زدن...»، با ادعای «زبان جاری» در سیستم «کنش زبانی» خوانایی ندارد، و با زبان روزمره­ی بقیه­ی شعر بیگانگی می­کند.م
تسلط شیدا محمدی در کاربرد کنش زبانی، بیش­تر، به برکت حفظ فاصله بین صدا و سکوت، در این مجموعه مادیت یافته است. به بیانی دیگر، او در عین حال که از سکوت­ها یا پرش­های ذهنی به عنوان ابزار سود جسته است، برای حفظ رابطه­ی شعر با جهان خارج، مسافت پرش­ها را نیز کنترل کرده است. و به گونه­ای کنترل کرده است که مخاطب شعر با تقلای ذهنی­ به قرائتی از شعر می­رسد. این ویژگی­ در بسیاری از شعرهای دیگر این مجموعه، و البته، در شعر بسیاری دیگر از شاعرانی که کنش زبانی را (به جای انتقال حسی­ی اطلاعات) نقطه­ی عزیمت قرار داده­اند، دیده می­شود. منتها، در برخی از شعرهای شاعران این گروه، مسافت میان پرش­های ذهنی به قدری زیاد است که کلیت شعر، دیگر واحد خود شعر نیست، بلکه مجموعه­ای است از واحدهای دور از هم و ناپیوسته، که هر یک در سکوت به انجماد می­رسد. به طوری که گاه کل یک شعر به صورت یک شمایل کلامی عرض اندام می­کند. این گونه شعرها، البته نماینده­ی روح منتزع و گسسته­ی زمانه هستند، که با حذف معناهای مرتبط در موقعیت کلامی­ی شعر، پارگی­ها را در ذات وجودی­ی خود بازتولید می­کنند. همین جا باید بی­درنگ بگویم که بازتولید گسست­های انسان امروزین در این گونه شعرها، مطلقاً بدان معنا نیست که در آن­ها کنش اعتراضی وجود ندارد. دارد. این اعتراض، معمولاً در طنز تلخ و لحن کنایی­ی شعر نهفته است، که گاه در یک بند شعر، یا حتا در یک جمله­ی آن علنی می­شود. مثل آن جا که یاشار احد صارمی انگار فریاد می­کشد که: «مادرم به عذایم بنشیند اگر مرگش را به تأخیر نیاندازم».[iii] منتها، پدیده یا کنشی که این واکنشِ عریان را پدید آورده، در فاصله­های پرمسافتِ شعر گم شده است. یعنی با هیچ صغرا/ کبرایی نمی­توان روشن کرد که راوی­ی شعر در دفاع از هستی­ی کدام باشنده به پای جان خود ایستاده است، و چه پدیده­ای این باشنده را به «مرگ» تهدید کرده است. اما، شگفتی­ی من از آن اســت که اکثر این گونه شعرها هم، «لذت» تعریف نشدنی­ی «زیبایی­شناختی»ی تعریف نشدنی را به من خواننده می­چشانند، و گاهی هم بیش­تر از گونه­های دیگرِ شعر. با این همه، با اطمینان می­توان گفت که اگر در شعرهایی مانند شعرهای شیدا محمدی، جهان در زبان اتفاق می­افتد، اما این جهان و زبانش، در خدمت انتقال معنی به اهل زبان به کار گرفته شده است. اما در شعرهای گروه اخیر، ضمن این که جهانِ شعر در زبان واقع شده، وظیفه­ی انتقال معنی از دوش زبانِ شعر افتاده است. چرا که شاعر اصولاً به امکان انتقال معنی مشکوک است. نانام، یکی از شاعران این گروه در گفت­وگویی با کوشیار پارسی می­گوید «من فقط زمانی که شعرهای مهملی می­نوشتم، شاعر بودم.»[iv] در حالی که من با خواندن همان شعرهای مورد اشاره­ی او، از هراسی آمیخته با لذت، به خود می­لرزم. هراس من از غیبت معنا، غیبت رابطه، حضور فاصله، و از عدم فهم خودم از این شعر است؛ اما خاستگاه لذت، همواره برایم ناشناخته مانده است. م

این مقایسه­ی کوتاه­ را بدان آوردم که یک بار دیگر دو دیدگاهِ دویست ساله­ی «هنر برای هنر» و «هنر متعهد» را با هم روبه­رو کرده باشم. اشتباه نشود. مفهوم «تعهد» هم در درازنای زمان تعریف­های متفاوتی پذیرفته است، و با کارکردهای متفاوتی در هنر عینیت یافته است. این واژه، الزاماً به معنای کاربرد نمادین یا صوری­ی «تیر و تفنگ» در هنر نیست. البته اگر هم تیر و تفنگی در هنر پیدایش شود، که هنوز می­شود، از دید من، نوع دیگری از هنر را عرضه می­کند که می­تواند با «زیبایی» هم دیدار داشته باشد. کما این که من، شیدا محمدی را در شعر «عصر بخیر جمعه­های مخدوش»، گُردآفریدی سراپا مسلح در میدان نبرد می­بینیم. منتها، در هیئت یک «زن»؛ نه زنی که فردوسی، زنیّتِ او را در لباس مردانه پیچیده است. اما منظور من در این جا از واژه­ی «تعهد»، اعلام حضور اثر هنری در «جامعه»ی انسانی است، از طریق انتقال معنی و در خدمت فهم مشترک، که به نوبه­ی خود به گسترش خودآگاهی­ی جمعی می­انجامد. شعر­های شیدا محمدی، با تکیه بر نقش ارتباطی­ی زبان، وظیفه­ی انتقال معنی و برقراری­ی رابطه با مخاطب شعر را پذیرفته است، و با نشان دادن نقاط منفی در جهانی که هست، طرح جهان آرمانی­ی خود را – نانوشته- پیش روی خواننده گسترده است. و طرفه این که، با کاربرد مکرر واژه­ی «من»، خواننده را در پذیرش یا رَدِ این جهان آرمانی­ مختار گذاشته است. و به این ترتیب، تعهدِ هر نوع تهییج و تبلیغ و نسخه نویسی یا تجویز را از شانه­های شعر برداشته است.م

برآیند همه­ی طرفگی­ها در شعر «زنگ زدن ...» در این نقطه جلوه می­کند که تعهد فردی، نمودی از «فردیتِ» راوی/ شاعر است، و نه نمودی از «فردگرایی»­ی او.[v] چرا که شعر، افزون بر گفت­وگو با جهان بیرونی، از درون هم نشان می­دهد که فردیت (هویت فردی)، در جمعیت معنا و حضور می­یابد، و گرنه انسان نیازی به رابطه نداشت تا در غیبت آن، این چنین خود را به در و دیوارِ زبان وُ زمان وُ مکان بکوباند. بر این فرایند اندکی درنگ می­کنم: به یاری­ی نشانه­هایی مانند «رسم خوشی است»، «تلفن همگانی»، «اتوبوس»، «یاران»، «مشترکِ مورد نظر»، و «دست به دست»، این شعر، به جامعه/ جمعیت وصل می­شود. با انرژی­ی این همگانیت است که مخاطبِ راوی (یعنی تو)، از قلمرو صِرفاً فردی برمی­گذرد و قلمرو جمع را هم دربرمی­گیرد، تا حجم جامعه­ای مسخ­شده را تصویر کند که از کنار همه­ی گسست­ها و بی­رابطگی­ها، با بی­اعتنایی و حتا سرخوشانه می­گذرد. گرچه این تصویر، ظرفیت تعمیم به کل جهان امروز را هم دارد، اما باز به حکم نشانه­هایی مانند «عصرپنج­شنبه» و «ریال»، دایره­ی مکانی­ی این جمع (شکم کیوسک)، به «ایران» محدود می­شود.م

در این قرائت، مخاطب راوی، یعنی «تو»، می­تواند کل جامعه­ی ایرانِ کنونی باشد، که راوی، ضمن گسست معرفت­شناختی از آن، و در عین نگاه دلزده و سرزنش­بار به مناسبات جاری در آن، به لحاظ عاطفی شدیداً به آن دلبسته است. او از سویی، همه چیز را «کپی» برداری از واقعیت می­بیند، صدا­ها را «زنگ­زده» و ناتوان از برقراری­ی رابطه می­شنود، و از سوی دیگر، با این که با «اتوبوس آبی» رفته است، و با این که تنها وسیله­ی پیوندش «نامه» است، با این که خودش هم در تداوم دوری و فاصله، در چشم «تو» به «کپی» تبدیل شده است، اما «سال­هاست که روی» همان صداهای «زنگ زده»، رنگِ «ضدزنگ» می­زند؛ به این امید که امیدِ رو به غروب، غروب نکند؛ تا شاید برسد روزی که «تو»، به شرق قلبِ راوی منتقل شود. یعنی به این امید که روزی روزگاری رابطه برقرار شود و عشق بارور شود. و این، یعنی میل درونی به بازگشت. اما بازگشت به کجا؟ به «شکم زنگ­زده­ی کیوسک»؟ به جایی که، در چشم شاعر، دیگر «آن جا»یی نیست که او می­خواست و می­خواهد؟

شعر شیدا در کجای تبعید است؟
در همآغوشی­ی دلزدگی/ دلبستگی، که نه تنها در شعر «زنگ زدن در صدایی بی­رنگ»، بلکه در سراسر مجموعه­ی «عکـس فوری...» حضوری قاطع دارد، من شـاعرِ این مجموعه را می­بینم، و از او به خودم، و از خودم- با پشـتوانه­ی یافته­هایم- به پیکر بزرگ شعر فارسی در تبعید می­رسم، که انبوهی از آن، در میانه­ی این رانش و خوانش به هستی آمده است. رانش و خوانشی که، از سوئی، با گفتمان «عشق/ نفرت» در روان­شناسی هم­خانواده است، و از سوی دیگر، با گفتمان «دوپارگی­ی فرهنگی» در جامعه­شناسی­ی تبعید؛ که هر دو در شعر ده/ پانزده سال نخست تبعید نمودی انکارناپذیر داشت. با این توضیح، و از چشم­انداز «دوره­بندی» می­توان گفت که شیدا محمدی، متعلق به نسل اول تبعیدیان نیست. چرا که این ویژگی­ها در شعر ده پانزده سال اخیر – در تبعید- به گونه­ای محسوس رَنگ و آهنگی دیگر گرفته است. شیدا محمدی از خانواده­ی «نسل دوم تبعیدیان» هم نیست. چرا که 1- حضور نیرومند نشانه­های «رانش و خوانش» در شعر کنونی­ی او، شناسه­ی «نسل دوم» را هم رد می­کند؛ 2- نه از کودکی به تبعید آمده و نه در تبعید زاده شده است. در نتیجه، می­توان گفت که او هم­اکنون، «ده پانزده سال نخستِ تبعیدِ» خود را طی می­کند. یعنی، از منظر روان­شناسی­­ی تبعید، هنوز در التهاب و خلجان دوره­ی «نجات هویت» به سر می­برد. مهم­ترین تفاوت­ درونی­ی شعر شیدا محمدی با شعر شاعران ده/ پانزده سال اخیر، غیبت درکِ نهادینه شده از موقعیت تبعید در «عکس فوری...» است؛ درست به همان گونه که در شعر ده/ پانزده سال نخستِ تبعید خود را به رخ می­کشید. منظورم از «درک نهادینه شده از موقعیت تبعید»، عمدتاً، باور به واقعیت تبعید و شناسایی­ی «خود» در ابعاد متفاوت آن است؛ که به نوبه­ی خود در کاهش نشانه­های دوگانگی، یعنی «رانش و خوانش»، یا «دلزدگی/ دلبستگی» در شعر متأخر در تبعید، دستی توانا داشته است. نشانه­ی این تفاوت را هم می­توان در مقایسه­ی «عکس فوری...» با آثار متأخرِ شاعران نسل اول و دوم تبعیدی که از گذرگاه شیدا محمدی (سیستم کنش زبانی، با وفاداری به انتقال معنا) به شعر رسیده­اند، شناسایی کرد؛ مثلاً، با شعرهای متأخر زیبا کرباسی.م

چند نکته­ی زیر درباره­ی دفتر «عکس فوری­ی عشقبازی»، در عین حال، برخی از ادعاهای بالا را نیز پشتیبانی می­کنند:م

مکان و زمان معین: در برخی از شعرهای «عکس فوری...»، عنصر دلبستگی­ همراه با دلتنگی رقم خورده است (مثل «وعده­ی سر خرمن»). در برخی دیگر، دلبستگی، شانه به شانه­ی دلزدگی می­آید (مثل «زنگ زدن در صدایی بی­رنگ»). در برخی از شعرها، دلزدگی بیش­تر نمود دارد (مثل «اندوه کالسکه­ی بلاتکلیف»). و در کانون برخی دیگر از شعرها، فقط دلتنگی و میل به بازگشت خود را به رخ می­کشد (مثل «تعطیلات پلک­های تو»). در هر چهار گروه اما، مکان- حتا با یک نشانه- اعلام حضور می­کند. مثلاً با واژگان «تومن»، «وطن»، «قله­ی دماوند»، «تهران»، «نان سنگک»، یا در تقابلِ «جمعه» با «یکشنبه» (به عنوان روز تعطیل). واژگانی مانند «روسری»، «چادر»، «روپوش و مقنعه­ی سورمه­ای»، «بی­حجاب»، «سنگسار»، «چهار زن صیغه»، و «13 بار بنویس 30 هزار تومن، فاحشه» نیز وظیفه­ی انتقال «زمان» یا دوره­ی معینی از تاریخِ آن «مکان» را به عهده دارند. گرچه ما به نام مکان­هایی در زیستگاه تازه­ی شاعر هم در این دفتر برمی­خوریم، اما اکثراً در ترادفی ذهنی با مکان­های ایران ممزوج می­شوند. مثال بارز این امتزاج نیز، شعر «کیش و مات» است. در این شعر، مکان­های ایران، در رفت و برگشت­های ذهنی­ی شاعر، با مکان­های زیستگاه تازه در هم لول می­خورند، و ضمن انتقال معناهای مورد نظر او، شاید ناخواسته، شکل ذهنی­ی خود شاعر را در نقشه­ای که نیمی در زادگاه و نیمی در زیستگاه تازه گسترده است، به تصویر می­کشند.م

مکان و زمان نامعین: اما «زمان» و «مکان» در همه­ی شعرهای دفتر «عکس فوری­ی عشقبازی» قابل شناسایی نیستند. برخی از شعرهای این مجموعه، چنان از خود فراتر می­روند که در سیلانی پایان­ناپذیر، دیروز و امروز و آینده و نقطه­ نقطه­ی جهان را- با همه­ی تفاوت­ها و یگانگی­هاشان- در یک نقطه­ی مشترک به هم پیوند می­زنند. مثال بارز این گونه شعرها در این مجموعه، شعر «چاه عمیق دهان من» است، که از «کوهسنگی» و «سردشت» و «غار علیصدر» و«قونیه» و جایگاه «بودا»، گذر می­کند، تا به نشانه­ی «سیب حوا» در فرهنگ جهانی برسد. شگفتا که نشانه­ی «سیب» به جای «گندم»، ویژگی­ی زن­ستیزی را از فرهنگ شرق (همان کوهسنگی و سردشت و قونیه و...) تا فرهنگ غرب، تعمیم داده است.م

فمینیسم: به عنوان یک «زن»، و در جایگاه کسی که گیرنده­هایش در برابر نابرابری و ستم جنسی- بیش از آن چه در برابر هر نوع ستم دیگر- حساس است، شاید این مقال را باید با نگاه به نگاه پررنگِ شیدا محمدی به مسئله­ی جنسیت باز می­کردم. اما از آن رو که آگاهانه می­کوشم تا هیچ «ایسم» یا «گرایش»ی را سنجه­ی شناختِ اثر ادبی قرار ندهم، این مقوله را برای فصل «جنسیت در شعر تبعید» گذاشته­ام. منتها همین­ جا باید به این بن­مایه در «عکس فوری...» اشاره کنم. با این که هیچ یک از شعرهای این دفتر از کنش اعتراض در برابر پلیدی­ها و کاستی­های فردی و قومی و نوعی خالی نیست، اما اوج اعتراضِ پیکارگر این دفتر را مقاومت فمینیستی­ی شیدا محمدی رقم زده است. گرچه این اعتراض در برخی از شعرهای «عکس فوری...» به عنوان بن­مایه عمل کرده است، اما در جای جای بیش­تر شعرهای این دفتر نیز، به عنوان یکی از درون­مایه­ها خودنمایی می­کند. در بیانی نمادین، می­توان گفت که نابرابری و ستم جنسی، شعله­ی نخستینی است که شاعر «عکس فوری...» را سوزانده، و افشاء معترضانه­­ی آن، «عکس فوری...» را رویانده است. «جیب­های خالی­ی کانگورو»، «شوهر زن­های همسایه»، «عصر بخیر جمعه­های مخدوش»، و «برگشتن از کبودی­ی­ تنم»، مثال­های مشخص این پیکار هستند. به باور من، به برکت تازگی­­های ساختاری در این دفتر، هر یک از این نوع شعرها، در عین زیبایی، از ده­ها مقاله­ی پژوهشی در انگیزش آگاهی­ی جنسی در مخاطب (صرف نظر از جنسیت او) مؤثرتر است. بدین ترتیب، افزون بر حضور واژگان «ممنوعه» در در این کتاب، جای شگفتی نیست که این کتاب در جمهوری­ی سانسور به صورت «زیرزمینی» منتشر شده است. م

تأثیرپذیری: در دفتر «عکس فوری...»، تأثیرپذیری­ی شاعر از نویسندگان دیگر، (البته در خوانش من)، سایه­ای پررنگ دارد. به عنوان مثال، ترکیب­ها و واژگان «همهمه­های چرخ خیاطی»، «آن سوی پنجره»، «تام تام» و «سیاهان» در یک شعر، «جمعه­ی مغشوش»، «عصر بخیر جمعه­های مخدوش»، خواننده­ی شعر را بی­اختیار به دفترهای فروغ فرخ­زاد می­برد. تکرار واژه­ی «برگرد» با موقعیتی که در شعر «قطب­نمای سرگردان» دارد، یادآورِ بلافاصله­ی شعری از «دلتنگی­ها»ی یدالله رؤیایی است: (برگرد، ای کاروان رفته، برگرد). ترکیبِ «اگر وغ وغ این نوزاد بگذارد» - در شعر«اندوه کالسکه­ی بلاتکلیف»- دقیقاً همان ترکیبی است که احمد شاملو به کار برده است: (غم نان اگر بگذارد). ترکیب « قهوه­ی تلخ»- در شعر «کیش و مات»- نام یکی از داستان­های مهرنوش مزارعی است، و به عنوان یک نماد نیرومند در تجسم گرانیگاهِ ذهنی­ی داستان نقش دارد. می­توان با باختین همصدا شد و گفت که این­ واژگان و ترکیب­ها موجودی­ی زبان هستند، و کاربرد آن­ها، الزاماً دلیل بر وام­گیری یا تأثیرپذیری نیست. من هم می­گویم «الزاماً نیست». اما فرکانسِ «صدا»- یعنی همانی که فروغ گفت «می­ماند»- در قالب همین موجودی، از گوشه و کنار «عکس فوری...» به گوش می­رسد. من در این نوشته بارها بر عنصر «تازگی» در دفتر «عکس فوری...» تأکید کرده­ام، که با ادعای تأثیرپذیری­­ی شاعر آن، ظاهراً در تضاد قرار می­گیرد. اما این هنر شیدا محمدی است که واژگان و صداها را تکرار نکرده است، بلکه آن­ها را در لابه­لای ترکیب­های تازه­ی زبان و در خدمت نمایش مفاهیمی از آنِ خود، تحلیل برده است. و این ویژگی- و البته بنا به تجربه­ای شخصی- به من می­گوید که وجود این واژگان و صداها در شعر شیدا، می­تواند نه «وام­گیری»، بلکه جان­گرفتنِ عکس­هایی باشد که از شعر گذشتگان در حافظه­/ تخیل او حک شده است. من سال­ها پیش، در لحظه­ای که در شعرم می­نوشتم: «صبر درخت است روندِ رسیده شدن/ خشکیدن اگر بگذارد»، مطلقاً به یاد شعر شاملو نبودم، و نفهیمدم این عبارت از کجا آمد. اما از «شعر» که برگشتم به خواندنِ این شعر، متوجه توارد شدم، و چون کار دیگری نمی­توانستم با آن شعر بکنم، عبارت «اگر بگذارد» را در گیومه قرار دادم. منتها، همین که نتوانستم «کار دیگری با آن شعر بکنم»، نشان می­داد که من هنوز به زبان و بیانی کاملاً مستقل و از آنِ خود در شعر نرسیده بودم. (البته هنوز هم نمی­دانم رسیده­ام یا نه). شاید شیدا محمدی هم به همین دریافت رسیده است، که در آغاز همین کتاب می­گوید: م
بیداری، خواب/ بیداری، خواب/ بیداری/ همه را از نفس افتاده­ام/ اما هنوز به شعر نرسیده­ام.م
24 ژوئیه 2008
[i]
_________________________________
شیدا محمدی، مهتاب دلش را گشود بانو!، تهران: نشر تندیس، 1380.م
[ii] شیدا محمدی، افسانه­ی بابا لیلا، تهران: نشر تندیس، 1384.م
[iii] نگاه کنید به شعر «تحریرهای محرمانه با موسیو کغی»، از کتاب «زیبا» سروده­ی یاشار احد صارمی، در تارنمای «جن و پری» به نشانی­ی زیر:م
http://www.jenopari.com/article.aspx?id=729

[iv] نگاه کنید به گفت و گوی نانام با کوشیار پارسی در تارنمای «کتاب شعر»، به نشانی­ی زیر:م http://ketabeshear.com/index.html
[v] این دو واژه، در بیش­تر نقدهای ما با یک مفهوم به کار می­رود. در حالی که، منظور از «فردیت»، هویت فردی­ی شخص است، که معمولاً در رابطه با جامعه معنـی می­پذیرد، و «فردگرایی»، با اسـتناد به تفاوت­های نزدیک نشـدنی و فاصله­های پرنشدنی بین فرد با فرد دیگر، یکان جامعه را به طور کامل از یکدیگر جدا می­انگارد. در زبان انگلیسی، اولی با ترکیب «self identity»، و دومی با واژه­ی «individualism
شناسایی می­شود.م

Tuesday, May 12, 2009

Free


We can not control a sitution, but we can control how we react to it.

Tuesday, May 5, 2009

جیب های خالی نقد


پسرم کانگوروست !م
وقتِ قهر
مرا از کیسه اش دور می اندازد
دور می اندازد
دور می اندازد....م

ادامه مطلب را در رندان شماره می ماه، به سردبیری یاشار احد صارمی بخوانید. شعر " جیب های خالی کانگورو" در کتاب عکس فوری عشقبازی منتشر شده است.م
_________________________م
شعر " سالونگ" در مانلی، صفحه شعر به مدیریت شهلا بهاردوست در سایت روز به چاپ رسیده است. مدتی است صفحه شعر روزهای پنج شنبه به سلیقه و ذوق شهلا شاعر خوب و مهربان به روز می شود. روز را می توانید در اینجا بخوانید.م
____________________________ی


ناما جعفری را نمی شناسم. وی سردبیر نشریه الکترونیکی سه پنج است. نشریه مستقل ادبی که کارهای خوبی در آن چاپ می شود و
من از طریق ایمیل آن را دریافت می کنم. در شماره هفدهم ( جدید) آن، ناما جعفری مطلبی بر روی کتاب عکس فروی عشقبازی نوشته است که لینکش را اینجا می گذارم بدون هیچ کامنتی. چون باور من این است که کار شاعر ، شعر است و پس از انتشار شعرش دیگر او از کار جدا می شود و به ازاء هر خواننده، برداشت متفاوتی از کار وجود دارد. برای همین من نه هرگز کارم را توضیح می دهم، چون این به عهده شعر است و اگر از عهده خود بر نیامده، ضعف کار است. نه از شعرم دفاع می کنم، که وجه ضعیف شاعر است و نه از تحسین آن برافروخته می شوم، چون نسبتش به شعر است.م

Tuesday, April 28, 2009

زبان مادریم، چنار



اریکا می گوید پروژه بعدی درباره نشان و سمبول شما در جهان است. با چه چیز می توانید خودتان را تعریف کنید؟ چهره مهربان و روشنی دارد. دیزاین درس می دهد. ساعات کلاس او خیلی پرکار و شاد می شوم. یک جور کلنجار رفتن با درون خودم است. کنار تک تک میزهایمان می نشیند و درباره ایده کارمان سوال می کند. بعد از چند روز با او حرف می زنیم. من هم درباره " چنار" حرف می زنم. و اینکه این درخت کهن که از آسیای شرقی به ایران و ترکیه برده شده است ، به باور مردم کهن، درختی مقدس است.م
طرح اولیه را با سیاه مداد می کشم. کمی حرف می زند، درباره "پرسپکتیو" و خط افق کار و اینکه طرح به نطرش جالب است و می گوید بعد از اتمام کار باید برای کلاس توضیح دهم که چرا این طرح را انتخاب کردم و این درخت چه نشانی از من دارد. م
دوشنبه همه کارها را روی تخته بزرگ چسباندند. نقاشی هایی با مداد رنگی. طرح غالب همکلاسی های آمریکایی ام، کارتونی بود. برایم کمی عجیب بود و به نوعی در" باربی" و" سگ" خلاصه می شد. و نکته جالب اینکه اقیانوس آرام نقش بزرگی در شکل گیری باور آنها و نیز انعکاسش در کار آنها داشت. بیشتر طرح ها زمینه ای آبی از اقیانوس داشت. دختری کریشنا را با رنگ های گرمی کشیده بود که دوست داشتم و دختر دیگری هم نشان صلح به زبان ژاپنی. از کار پسرها چیز زیادی نظرم را نگرفت. جز یکی که صورت زن چینی را کشیده بود که گل سرخ بزرگی را بو می کرد و کنار اقیانوس بود در هوایی آفتابی و زیر سایه نخل. در تعریف آن هم گفت که این طرح زن ایده آل اوست که خیلی خندیدیم و اینکه دوست دارد کنار ساحل زندگی کند.م
نوبت کارمن شد ، گفتم " چنار" در شعر و باور من خیلی نفوذ کرده است چرا که تهران زادگاه من، با رنگ و بوی چنار شکل گرفته است و به انارستان و چنارستان معروف است! یا بهتر است بگویم بود! و کودکی من با رنگ چهار فصل این درخت گذشته. و بازی های ما در کوچه های خاکی و آسفالتی، دوره عاشقی، مدرسه و نذر و نیاز باران و باد همه با چنار در خاطر من گره خورده است و در پس زمینه، شعرهایی را که چنار در آن حضور دارد و به نوعی بازتاب درونم است را نوشتم. شعرهایی مثل " جغرافیای من" " سایه
ای در سطرها گم" و " وعده سر خرمن" *.م


زبان مادریم چنار! م
سبز می شود در کودکی تو.م
پرسه می زنی باغ خيال را
که تنگ و تاريک
سکوتت را سوت می زند.م

"جغرافیای دل"
__________________________-



دنیای کوچکی داشتم
وقتی با چمدانی از چنار
از اندوه تنم گذشتی .م
و از پشت صندلی
قله دماوند پیدا بود . م

"سایه ای در سطرها گم"

____________________

انگار یکی از تصویر های همیشه زنده ذهنم را نقاشی کردم بر روی کاغذی که یک روزی جایی می ماند. اریکا خیلی دوست داشت. همکلاسی هایم می گفتند رنگ کهنگی را خوب نشان دادم و نیز خیلی خط فارسی و شعر ها برایشان جالب بود. فکر می کنم کار زیبایی شد.م
کاش باد سرد دی ماه و خورشید گرم تیرماه ، نگاه ما را به تنه های سفید و پوسته های قهوهای چنار بی رنگ نکند و یادمان نرود تهران و خیابان ولیعصر روزی سرسبزی و زیباییش را وامدار سایه سار زیبای چنار بوده و تنه مهربان درخت جای یادگاری نوشتن و کنده کاری نیست. کاش کمی در فرهنگ ما مهربانی به خویش و همسایه و درخت و پرنده را می آموختند، آن وقت مردمی کمتر عصبی و خشمگین داشتیم.م
______________________________________________________

چنار درختی است از گونه
" Platanus"
که بومی نیم‌کره شمالی است. این درخت بومی اروپای شرقی و جنوبی می‌باشد و در مناطق ایران نیز تک پایه‌ها بیشه‌های طبیعی آن نیز دیده می‌شود. ولی بومی بودن آن مشکوک است. چنار درختی است به ارتفاع ۲۵ متر و بیشتر و قطر تنه آن متجاوز از ۲ متر است. دیر زیستی بیش از ۵۰۰ سال دارد و در مناطق مختلف ایران به عنوان درخت مقدس بیشتر در امامزاده‌های سراسر کشور دیده می‌شود.م
از چوب این درخت در مبل سازی و زیر سازی وسایل چوبی استفاده می‌شود. م
ویکیپیدیا. چنارم
*عکس فوری عشقبازی. مجموعه شعر شیدا محمدی